۱۳ آبان؛ روزی به یاد دانشآموزان میناب
۱۳ آبان امسال، نام دانشآموزان میناب در کنار تاریخ ایستادگی ملت ایران در برابر آمریکا قرار گرفته است؛ کودکانی که رؤیاهایشان در حمله موشکی منتسب به آمریکا به مدرسه شجره طیبه ناتمام ماند و نامشان به بخشی از حافظه تاریخی ایران پیوست.
به گزارش نگاه جنوب ایران نیوز، ۱۳ آبان در حافظه تاریخی ملت ایران، یادآور ایستادگی دانشآموزان و جوانان در برابر استکبار آمریکاست؛ روزی که دانشجویان پیرو خط امام با تسخیر سفارت آمریکا، اعتراض خود را به سیاستهای این کشور نشان دادند. امسال، در آستانه همین مناسبت، نام دانشآموزان میناب نیز به این روایت تاریخی پیوند خورده است؛ کودکانی که زندگیشان در مدرسهای که باید محل آموختن، بازی و ساختن آینده میبود، با حمله موشکی آمریکا پایان یافت.
مدرسه شجره طیبه میناب، پیش از آن روز، دنیای کوچکی از کودکی بود؛ جایی که دانشآموزان از آرزوهایشان میگفتند، برای امتحان فردا آماده میشدند و با شوق زنگ تفریح را انتظار میکشیدند. اما حمله موشکی آمریکا، کلاسها و وسایل آموزشی را زیر آوار برد و زندگی کودکانی را پایان داد که هنوز در آغاز مسیر کودکی بودند.
در میان آوارهای مدرسه، فقط کلاسها و وسایل آموزشی از بین نرفت؛ جهان کوچک کودکانی ویران شد که هرکدام نام، خانواده، علاقه و آرزویی داشتند. امروز، روایت زندگی آنها نشان میدهد که قربانیان این حمله صرفاً اعدادی در آمار نیستند؛ هرکدام انسانی با دنیایی از امید و آیندهای ناتمام بودند.
لیانا محمدی، دختری هشتساله بود که دلبستگیاش به مادر، حتی در آخرین لحظهها نیز از میان نرفت. آن روز از کلاس بیرون آمد تا در کنار مادرش، ماندانا سالاری، معلم مدرسه، باشد. جملهای که از او به یادگار مانده، کوتاه اما عمیق است: «من مامانم را ول نمیکنم».
لیانا و مادرش در کنار یکدیگر جان باختند؛ پیوندی مادرانه که حتی در واپسین لحظات زندگی نیز گسسته نشد. از ماندانا سالاری نیز تصویری از مهر و مسئولیتپذیری باقی مانده است؛ معلمی که در لحظات پایانی، تعدادی از دانشآموزان را در آغوش گرفته بود. برای لیانا، مدرسه فقط محل درس خواندن نبود؛ جایی بود که مادرش نیز در آن حضور داشت.
اسرا و سلما، دو خواهر کوچک، هرکدام دنیایی از معصومیت و باورهای کودکانه داشتند. اسما حدود ۹ سالونیم داشت و دانشآموز پایه چهارم بود؛ دختری که بهتازگی به سن تکلیف رسیده و روزهداری در ماه رمضان را تجربه کرده بود. سلما نیز که حدود ششونیم سال داشت، کلاساولی بود و به نماز و چادر علاقه نشان میداد.
پس از حمله، پدرشان ساعتها در جستوجوی آنها میان آوار و محل حادثه گشت. اسرا از روی طرح جورابهایش شناسایی شد و پیکر سلما روز بعد در سردخانه پیدا شد. پدری که تنها آرزویش بازگشت سالم فرزندانش بود، با فقدان هر دو دختر روبهرو شد؛ دو خواهری که هنوز فرصت زیادی برای تجربه زندگی پیش رو داشتند.
امیرعلی حسنزاده، دانشآموز ۱۱ ساله پایه پنجم، به فوتبال علاقه داشت و در کنار آن ورزش ووشو را دنبال میکرد. او حافظ قرآن بود و فعالیتهای مذهبی و بسیجی نیز داشت. رابطه نزدیک امیرعلی با پدرش، محمد حسنزاده، از ویژگیهای زندگی خانوادگی آنها بود؛ پدری که خود نیز در این حمله جان باخت.
سمیه کمالی، مادر امیرعلی، سه روز در جستوجوی فرزندش بود تا سرانجام او را از روی نشانههایی در مچ دست و پایش شناسایی کرد. این حمله نهتنها زندگی یک کودک، بلکه پیوند عمیق پدر و پسری را نیز برای همیشه از خانواده گرفت.
محمد لقمانی، دانشآموز ۱۰ سالهای بود که آیندهای ورزشی پیش روی خود تصور میکرد. او به فوتبال علاقه داشت و امید داشت در سالهای بعد مسیر ورزشیاش را ادامه دهد. اما از آنچه در حمله بر سر او آمد، روایتی بسیار تلخ باقی مانده است؛ بنا بر روایت خانواده، برای خاکسپاری او تنها یک دست و بخشی از گردنش باقی مانده بود. کودکی که باید در زمین فوتبال میان دوستانش میدوید، به شکلی دردناک از خانوادهاش جدا شد.
مهدیس نظری، هفت سال داشت و از آن دسته کودکانی بود که از حضور در برابر دوربین واهمهای نداشت. به لوازمالتحریر و وسایل مدرسه علاقه نشان میداد و درس خواندن برایش بخشی از دنیای شیرین کودکی بود. علاقه او به شاهنامهخوانی نیز از ویژگیهای بهیادماندنیاش بود؛ دختری که با اعتمادبهنفس در برابر دوربین قرار میگرفت و شعر و داستان را با شوق دنبال میکرد. مهدیس هنوز در سالهای نخست مدرسه بود و جهانش از کلاس، کتاب، دفتر و علاقههای کودکانه شکل میگرفت.
حنانه مهدیخواه نیز هفت سال داشت؛ کودکی که بنا بر روایت مادرش، پیکرش سالم به دست خانواده رسید. مادر حنانه درباره احتمال تأثیر موج انفجار بر وضعیت قلبی دخترش گمانهزنی کرده است. حنانه در سنی بود که تجربههای ساده زندگی، از نخستین روزهای مدرسه تا بازی با دوستان و آموختن حروف و کلمات، برایش تازگی داشت. خانوادهاش قرار بود شاهد بزرگ شدن او باشند، اما اکنون باید با خاطرات دختری زندگی کنند که فرصت نیافت کودکیاش را به پایان برساند.
رضا بارانی، دانشآموز هشتساله، رؤیایی روشن در سر داشت؛ میخواست قهرمان تکواندوی کشور شود و روزی با پرچم جمهوری اسلامی ایران دور میدان مسابقه بدود. او به تکواندو و شنا علاقه داشت و در کنار تمرینهای ورزشی، دلبستگی ویژهای به اهلبیت(ع) و فعالیتهای مذهبی داشت.
رضا در مسجد به کودکان کوچکتر مکبری آموزش میداد و در کمک به نیازمندان نیز مشارکت میکرد؛ از شناسایی نیازهای کودکان محروم تا تهیه دمپایی و لوازمالتحریر. پدرش که مربی شنا بود، از آرزوی قهرمانی فرزندش آگاه بود و به او وعده داده بود برای رسیدن به این هدف کمکش کند.
حمله به مدرسه شجره طیبه به زندگی رضا پایان داد. در مراسم تشییع، مردم پرچم جمهوری اسلامی ایران را بر دوش گرفتند؛ تصویری که برای پدر، یادآور آرزوی فرزندش شد. رضا در ماه رمضان به دنیا آمده بود و در همین ماه، در هشت سال و هشت روزگی، جان باخت. خانواده حدود هشت ساعت در جستوجوی او بودند؛ جستوجویی که پایانش بهجای بازگشت یک کودک به خانه، با وداعی تلخ همراه شد.
این کودکان، هرکدام دنیایی از علاقهها و آرزوها داشتند؛ یکی میخواست قهرمان تکواندو شود، دیگری به فوتبال فکر میکرد، کودکی شاهنامه میخواند و دختری نمیخواست حتی لحظهای از مادرش جدا بماند. پشت هر نام، خانوادهای ایستاده بود که با امید بازگشت فرزندش از مدرسه، صبح آن روز را آغاز کرده بود؛ خانوادههایی که اکنون با جای خالی کودکانشان زندگی میکنند و هر روز با خاطراتی روبهرو میشوند که قرار بود در کنار فرزندانشان ادامه پیدا کند.
حمله موشکی آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب، تعرضی آشکار به یک محیط آموزشی و جان کودکان غیرنظامی بود. دانشآموزان و مدارس در هر شرایطی باید از حمایتهای ویژه حقوق بشردوستانه برخوردار باشند. گزارش تحقیقی عفو بینالملل نیز با بررسی شواهد و مستندات، مسئولیت نیروهای آمریکایی در این حمله مرگبار را تأیید کرده است.
این جنایت، پرسشی جدی درباره ادعاهای آمریکا در زمینه دفاع از حقوق بشر و حمایت از کودکان پیش روی افکار عمومی جهان قرار میدهد؛ چگونه کشوری که خود را مدافع حقوق بشر معرفی میکند، مسئول حملهای است که قربانیان آن دانشآموزانی در یک مدرسه بودند؟
۱۳ آبان امسال، پیوندی معنادار میان دو نسل از دانشآموزان و جوانان ایرانی برقرار میکند؛ نسلی که با تسخیر لانه جاسوسی در برابر مداخلات آمریکا ایستاد و کودکانی که قربانی حمله این کشور به مدرسهشان شدند. اگر روزی دانشجویان با اقدام خود سیاستهای واشنگتن را به چالش کشیدند، امروز دانشآموزان میناب با خون خود، سندی از جنایتی بر جای گذاشتهاند که جهان نباید آن را فراموش کند.
دانشآموزان میناب دیگر به کلاس درس بازنمیگردند، اما نام و رؤیاهایشان نباید زیر آوار فراموشی بماند. پیگیری حقوقی جنایت آمریکا و پاسخگویی عاملان آن، کمترین حق خانوادههایی است که فرزندانشان را در مدرسه از دست دادند. این بار، دانشآموزان میناب روایت ۱۳ آبان را با زندگی ناتمام خود نوشتهاند؛ روایتی که نه با پایان یک روز، بلکه با مطالبه حقیقت و عدالت ادامه خواهد داشت.
نظرات