ماجرای پسر بارانی مدرسه میناب که پیش از شهادت، انگشترهایش را به کربلا سپرد
آخرین بوسه یک پدر بر گونههای فرزندش، پایان جستوجویی بود که از بیمارستان آغاز شد و به سردخانه رسید؛ دانشآموزی که عاشق باران بود و پیش از شهادت، انگشترهای خود را با دستان کوچکش به ضریح امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) در کربلا سپرد و حالا خاطراتش، از صدای قرآن تا شوق ایستادن زیر باران، برای پدر به یادگار مانده است.
به گزارش نگاه جنوب ایران نیوز، عباس جنگچی، پدر کربلایی شهید محمدمهدی جنگچی که در جریان حمله جنایتکارانه آمریکا به مدرسه میناب به شهادت رسید، در گلزار شهدای میناب به خبرنگاران گفت: محمدمهدی از سالهای پیش از آغاز دوران ابتدایی قدرت یادگیری بالایی داشت و توانسته بود جزء ۳۰ قرآن کریم را حفظ کند و استعداد خوبی در قرائت قرآن داشت و از کلاس اول ابتدایی به عنوان قاری مدرسه فعالیت میکرد. وی میگوید صدای قرآن خواندن فرزندش از همان سالهای کودکی در ذهن او ماندگار شده و پس از شهادت محمدمهدی، این صدا بیش از هر زمان دیگری برایش تداعیکننده روزهایی است که فرزندش در کنار خانواده حضور داشت.
جنگچی با اشاره به علاقه فرزندش به باران افزود: محمدمهدی همیشه منتظر باران میماند تا زیر قطرات آن بایستد و از باریدن باران لذت ببرد و این علاقه کودکانه اکنون برای پدر معنای دیگری پیدا کرده است، چراکه دیگر فرزندش در کنار او نیست تا روزهای بارانی را با همان شوق کودکی سپری کند و همین خاطره باعث شده است پدر در آستانه زمستان، بیش از گذشته جای خالی فرزندش را احساس کند.
وی درباره روز حمله به مدرسه شجره طیبه میناب و ساعتهای پس از آن گفت: از زمان حمله تا صبح روز بعد در بیمارستان به دنبال پیکر فرزندم گشتم، اما محمدمهدی را پیدا نکردم و بعد با من تماس گرفته شد تا به سردخانهها نیز سر بزنم.
پدر ادامه داد: جستوجوی من از بیمارستان آغاز شد و تا صبح روز بعد ادامه داشت و در تمام آن ساعات نمیدانستم باید فرزندم را در میان مجروحان جستوجو کنم یا احتمال دارد پیکر او در میان پیکرهایی باشد که به سردخانه منتقل شدهاند، تا اینکه برای پیدا کردن او راهی سردخانه شدم.
جنگچی درباره لحظه ورود به سردخانه بیان کرد: زمانی که به سردخانه رسیدم گریه نکردم و محکم ایستادم تا فرزندم را شناسایی کنم، زیرا در آن لحظه باید پیش از هر چیز مطمئن میشدم پیکری که قرار است ببینم متعلق به محمدمهدی است و تلاش کردم بر احساسات خود غلبه کنم تا بتوانم فرزندم را شناسایی کنم.
وی افزود: پس از جستوجوی دردآور در میان اجساد کودکانی که در سردخانه بودند، سرانجام زیپ یکی از کاورها را کشیدم و محمدمهدی را شناسایی کردم، تصور هم نمیکردم چنین صحنهای را ببینم، گونههای فرزندم را بوسیدم و جسم سوخته فرزندم را تمیز میکردم، پاهای محمدمهدی ترکش خورده و قطع شده بود و بخشی از بدن فرزندم در اثر انفجار دچار جراحات شدیدی بود و من برای آخرین بار بر پیکر فرزندم بوسه زدم.
پدر محمدمهدی در ادامه با بازگشت به خاطرات پیش از شهادت فرزندش گفت: محمدمهدی دوست داشت عازم مشهد و کربلا شود و من خدا را شکر میکنم که موفق شدم شش ماه قبل از شهادت محمدمهدی را به کربلا ببرم؛ سفری که بعدها برای من به یکی از ماندگارترین خاطرات مشترک با فرزندم تبدیل شد.
وی ادامه داد: ابتدا وارد نجف شدیم و پس از زیارت، هنگام نماز خواندن، محمدمهدی نیز قرآن را برداشت و شروع به خواندن کرد و در نجف اشرف صوت قرآنش زائران عرب را مبهوت کرد و من که از کودکی صدای قرآن خواندن او را شنیده بودم، آن لحظه را هیچگاه فراموش نمیکنم.
جنگچی درباره ادامه سفر به کربلا نیز گفت: محمدمهدی انگشتر دوست داشت و من در کربلا انگشترهایی را که با علاقه برایش خریده بودم، با دستهای کوچکش از میان شبکههای ضریح به داخل حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) انداخت؛ انگار با همان انگشترها سند شهادتش را مهر کرد.
وی افزود: پس از آن وارد حرم امام حسین(ع) شدیم و من دوست داشتم محمدمهدی را روی شانههایم بگذارم و به ضریح برسانم، اما محمدمهدی رشد کرده بود و دیگر نتوانستم او را بلند کنم، با این حال تلاش کردم فرزندم را به ضریح برسانم و پس از زیارت، محمدمهدی در گوشم گفت که هر دو انگشتر را به ضریح امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) انداخته است و من دستش را بوسیدم.
پدر شهید محمدمهدی جنگچی ادامه داد: زمان بازگشت از زیارت هرگز اشکهای محمدمهدی را فراموش نمیکنم و انگار آن اشکها در وجودم ریشه کرده است؛ اشکهایی که در آن زمان شاید تنها بخشی از حال و هوای یک کودک پس از زیارت بود، اما شش ماه بعد، وقتی محمدمهدی به شهادت رسید، برای من به یکی از ماندگارترین تصاویر آخرین سفر مشترکمان تبدیل شد.
وی گفت: شش ماه بعد محمدمهدی در حمله جنایتکارانه آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید و پس از چهلم او بار دیگر به کربلا دعوت شدیم؛ این بار جای محمدمهدی در کنار من خالی بود و من در همان مکانهایی قدم میزدم که چند ماه قبل همراه فرزندم در آنها حضور داشتم.
جنگچی افزود: بعد از چهلم محمدمهدی به کربلا دعوت شدیم و من یک روز برای غبارروبی حرم امام حسین(ع) صرف کردم و پدر شهید ماکان نصیری نیز با ما بود و سپس ما را داخل ضریح هدایت کردند که این سعادت را باور نمیکردم.
وی ادامه داد: من حال و هوای دیگری داشتم، به خاطر سفر قبلی با محمدمهدی آنجا بودم و اکنون من داخل ضریح شده بودم، احساس میکردم با بقیه فرق داشتم و دنبال انگشتر محمدمهدی بودم و در همین سفر با خادمان امام حسین(ع) صحبت کردم و در جلسهای با تولیت حرم امام حسین(ع) نیز حضور یافتم.
پدر شهید محمدمهدی جنگچی گفت: تولیت امام حسین(ع) به ما گفتند که فرزندان شما با فرزندان امام حسین تفاوتی ندارند و این سخن برای من در کنار همه خاطرات محمدمهدی از کربلا، نجف، قرآن خواندن و انگشترهایی که با دستهای کوچک خود به ضریح سپرده بود، ماندگار شد.
جنگچی درباره حمله به مدرسه شجره طیبه میناب نیز گفت: حتی اگر دشمن یک پاسگاه را هدف قرار میداد، ماجرا فرق داشت، اما دشمن جنایتکار مستقیم به مدرسه کودکان حمله کرد و این برای من دردناک است، زیرا من دانشآموزان مدرسه شجره طیبه، چه دختر و چه پسر، را میشناختم و میدانستم چه بچههای باادب و اهل قرآنی بودند.
وی درباره رابطه خود با فرزندش گفت: من عاشق فرزندم بودم و با استفاده از تنور در ماه رمضان خودم برایش نان میپختم و همیشه خودم او را به مدرسه میبردم و بودن محمدمهدی در کنار من بخشی از زندگی روزمرهام بود؛ از روزهایی که با هم به مدرسه میرفتیم تا روزهایی که در خانه برای او نان میپختم.
پدر محمدمهدی افزود: دانشآموزان مدرسه شجره طیبه را میشناختم و دختران و پسران این مدرسه را از نزدیک دیده بودم و آنها را بچههایی باادب و اهل قرآن میدانستم و محمدمهدی نیز یکی از همان دانشآموزانی بود که از کودکی با قرآن انس داشت و از کلاس اول ابتدایی به عنوان قاری مدرسه فعالیت میکرد.
اکنون در خاطرات عباس جنگچی، محمدمهدی با مجموعهای از همین تصاویر زنده است؛ کودکی که جزء ۳۰ قرآن کریم را حفظ کرده بود، از کلاس اول قاری مدرسه شده بود، صدای قرآنش در نجف زائران را متوجه خود کرده بود، عاشق باران بود، آرزوی مشهد و کربلا داشت، در کربلا انگشترهایش را با دستان کوچک خود به ضریح امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) سپرده بود، هنگام بازگشت از زیارت اشک ریخته بود و تنها شش ماه بعد، پدرش در سردخانه میان پیکر کودکان به دنبال او گشته بود و سرانجام با کشیدن زیپ یک کاور، فرزندش را شناخته و آخرین بوسه را بر گونههای سوخته او زده بود.
اما در میان تمام این خاطرات، علاقه محمدمهدی به باران همچنان برای پدر تصویری زنده از فرزندش است؛ پسری که همیشه منتظر باران میماند تا زیر قطرات آن بایستد و از باریدن باران لذت ببرد، اما حالا دیگر در کنار پدر نیست و زمستان پیش رو برای او با خاطره فرزندی گره خورده است که روزی از آمدن باران خوشحال میشد.
عباس جنگچی در پایان با اشاره به همین خاطره از فرزندش گفت: محمدمهدی همیشه منتظر باران میماند تا زیر قطراتش بایستد و حالا در نبود او، حس میکنم امسال زمستان بسیار سرد و سختی را در پیش دارم.
نظرات